تبليغاتX
وسیع آرام
سعید رحیم زاده

ترا ندارم

 

        اما

 

از دست دادنت

 

ديوانه ام ميكند .

 

از

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط آهو در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 20:27 |
101%
 

بسياري افراد از رياضيات خاطره خوشي به ياد ندارند و ايضاً از زبان انگليسي. شايد مجموعه زير زيبايي اين دو علم را بيشتر آشكار كند. به تساويهاي زير دقت كنيد:

 1x 8 + 1 = 9
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9 = 987654321

1 x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 +10= 1111111111

9 x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888

واقعاً زيبا نيست !؟ و حال به تساويهاي زير دقت كنيد:

 1x 1 = 1
11 x 11 = 121
111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111= 12345678987654321

حال به عدد زير دقت كنيد:
101%

شايد بتوان گفت كه از لحاظ رياضي 101% با 100% برابر است. اما هميشه افرادي هستند كه بيشتر از 100% مي خواهند.

حال ببينيم چگونه مي توان در زندگي به 101%رسيد. اگر فرض كنيم كه حروف انگليسي به ترتيبي كه ذكر مي شوند نشان دهنده درصد سهم خود از زندگي باشند، خواهيم داشت:

Z Y X W V U T S R Q P O N M L K J I H G F E D C B A


به ترتيب برابر خواهند بود با:
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
بنا بر اين

H-A-R-D-W-O-R- K
يا سخت كوشي برابر است با:

8+1+18+4+23+15+18+11=98%

و

K-N-O-W-L-E-D-G-E
يا آگاهي برابر است با

96% = 5+7+4+5+12+23+15+14+11

اما

A-T-T-I-T-U-D-E
به معني گرايشهاي ذهني

100%=5+4+21+20+9+20+20+1

و مي بينيم كه

L-O-V-E-O-F-G-O-D
عشق به خدا خواهد شد


101%=4+15+7+6+15+5+22+15+12

 

منبع


+ نوشته شده توسط آهو در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 13:8 |
رفتن !
خواب دیدم پانی بهم زنگ زد و گفت باید بریم پیش مامان! ساعت ۱ .پانی گفت مامان با پسر بیست و چند ساله اش زندگی می کنه! با هم رقتیم دو طبقه بالا تر از خونه ی مادربزرگم . خاله ام و مژی و روحی و مامان دور میز توی آشپزخونه نشسته بودند. مامان رو دیدم . جوون بود نهایتا ۳۸ ساله. خوشگل بود. الان هم صورتش جلو چشممه.به مامان گفتم. مامان توی این چند سال تو چطور تونستی من و پانی رو تنها بذاری ؟ چطور دلت اومد؟ می دونی هر لحظه از زندگیم چقدر کمبود وجودت رو احساس می کردیم؟ پانی گریه می کرد. من هم گریه می کردم و می بوسیدمش. گرددنش رو هم . دیدم صاف بود و اثری از ضرباتی که بهش اومده بود دیده نمی شد. رفتم کنار پنجره آشپزخونه نشستم و به مادرم بعد ار کلی سال نگاه می کردم. مامان عادی بود و اصلا هیجانزده نبود. با خودم فکر کردم شاید مامان من ٬ از اون مامانهای ریلکسه. خوب بلاخره می فهمم چه اخلاقی داره. اصلا اشکالی نداشت برام . دیگه داشتمش .بقیه اش مهم نبود . اما هنوز نمی دونستم که این چند سال کجا بوده و چطور به من و پانی خبر نداده. می خواستم صداش کنم مامان. اما نمی تونستم. زبانم عادت نداشت کسی رو مامان صدا بزنه. پانی کنارم ایستاده بود. مامان ٬ کمی پای راستش ناراحت بود. شاید اثراتش بوده باشه! مامان منتظر تاکسی بود که همه با هم جایی بریم.

 


+ نوشته شده توسط آهو در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 20:33 |
مندی و نیکی اومدن ایران واسه یه سه ماهی هستن. مادر علی از همین حالا گه گاه استرس رفتنشونو می گیره. مادره دیگه. من و علی رفتیم تهران که ببینیمشون. چون علی تهران کار داشت ٬ من تا تهران روندم . وقتی رسیدیم خیلی خسته بودم. مندی و نیکی ـ نیکی دختر مندی و ۶ ساله است ـ طبقه بالا بودن. مادر علی در رو باز کرد و من وا رفته بودم و اصلا حوصله نداشتم. دیدم نیکی از رو پله ها داره می دوه پایین. دستاش باز و صاف اومد بغلم کرد و سرش و با آرامش چشماشو بست گفت خاله آهو سلام. باورتون نمی شه چه شوکی بهم دست داد! تمام خستگیم یادم رفت . خوب طبعا بغلش کردم و کلی بوسیدمش و تا شب در بر هم بودیم و کلی باهاش بازی کردم . هر قدر بگم از مودب بودن و مهربونی این عسل خانوم ٬ -نیک نیک مستون- کم گفتم . قبل از این بار ٬ سه سال پیش دیده بودمش. خیلی بزرگ شده و فکر می کردم شاید مثل بعضی یکی یه دونه ها کمی لوس باشه . ولی ابدا لوس نیست. فرداش هم که بردمش پارک ساعی - به جای باغ وحش و شهر بازی! -. بمیرم حسابی بهش خوش گذشته بود و کلی ناراحت بود که برگشتم رشت.

مدام یاد عسل ٬ خواهر کوچولوم می افتادم . که چقدر گناه داره با این مامان و بابای شاهکار. هیچ جا نمی برنش . شهر بازی هم نمی برنش . براش شهربازی آوردن خونه . هر نوع عروسک و اسباب بازی که فکر کنین داره . استخر توپ هم براش خریدن ولی همه اش تو خونه. می دونم خیلی دوست داره بره شهربازی ولی افسوس . چقدر بعضی پدر و مادرها بی لیاقتند. من هم که هیچ وقت درست و حسابی نمی بینمش که خودم ببرمش. 

ای بابا از دست این روزگار عجیب و غریب. جریان چین و برمه خیلی ناراحتم کرد. خیلی . حتی نزدیک بود یه روز براشون گریه کنم. اشک هک تو چشمام جمع شد ولی نریخت.

یه روز قبل از ۳ خرداد٬ یعنی ۲ خرداد ٬ حدودای ۵/۱۰ - ۱۱ شب فکر کنم شبکه ۳ بود که داشت مراسم اهدای یاد بود به بعضی از مادر و پدرهای شهیدها رو نشون می داد. نگاه کردیم . همه اشون ۳ تا پسرشون رو از دست داده بودن و بعضی از خانومها هم که شوهر هاشون هم شهید شده بودن. خیلی وحشتناک بود. خیلی.... . انگشتهام برای پاک کردن اشکهام افاقه ندادن . دستمال های کاغذی سفید در دستانم به همراه چشمان و قلبم خون گریه می کردند.

 


+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 13:36 |
تولد يك مرد ( به پیشنهاد سعید عزیز )
امروز تولدباباست. بابا جون تولدت مبارک.

خدایا خواهش می کنم کمکم کن فقط خوبی های بابا - که البته خیلی خیلی بیشتره-همیشه همراهم باشه و بتونم ببخشمش. واقعا . با تمام وجود. بابت همه ی بی مهریها و ... .


+ نوشته شده توسط آهو در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:44 |
This Template Designed By : Hadi Mohammadi - T3MP